{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

A KISS MADE OF BLOOD

PART:16
°°°°°°°°°°°
«دو راهی»
دست میکا هنوز روی ماشه بود. جونگکوک آرام‌تر از همیشه گفت: «تو دنبال اجازه‌ای.»

میکا اخم کرد. «چـ… چی؟»

جونگکوک نزدیک‌تر شد. منتظری کسی بهت بگه چی کار کنی.»

دستش به مچ میکا هنوز گرم بود. ولی حالا انگشت شستش خیلی آرام روی نبض او کشیده شد. «می‌خوای بزنی؟ یا می‌خوای فقط… وانمود کنی؟»

میکا زمزمه کرد: «داری سعی می‌کنی اذیتم کنی.»

جونگکوک: کمی به او نزدیک شد، آن‌قدر که میکا حس کرد جهان کوچک شده. «دارم حقیقتی رو می‌گم که خودت جرأت نکردی بهش نگاه کنی.»

میکا لرزش کوچکی در انگشتش احساس کرد. جونگکوک همان لحظه مچش را محکم‌تر گرفت. نه دردناک اما آنقدر که کنترل را از دستش بگیرد. «اگه واقعاً می‌خواستی منو بکشی…الان مرده بودم، کوچولو.»

میکا منجمد شد. «به من اینو نگو.»

جونگکوک لبخند کوتاهی زد. «چرا؟ چون درست می‌گم؟ یا چون کسی مثل تو…هیچ‌وقت نمی‌تونه به قلب کسی شلیک کنه که ازش فرمان می‌گیره.»

قلب میکا افتاد. «من… از تو فرمان نمی‌گیرم.»

جونگکوک کمی سرش را پایین آورد میکا عقب رفت. جونگکوک نگذاشت. با همان دست روی مچش، او را در همان فاصله نگه داشت. «اگه نمی‌خوای ازم بشنوی…پس چرا هنوز داری به صدای من گوش می‌دی؟»

میکا چشم‌هایش را بست. نفسش گرفت. جونگکوک ادامه داد: «می‌خوای بدونی چی بیشتر از این اذیتت می‌کنه؟ اینکه پدرت بهت دستور داده…ولی تو هنوز منتظری ببینی من چی می‌گم.»

دنیا دور میکا چرخید. جونگکوک خیلی آرام، مثل کسی که دقیق می‌داند چه می‌کند، لبخند زد. «می‌خوای بزنی…؟ یا دوست داری کسی…بهت بگه چی کار کنی، هوم؟»

میکا به سختی حرف زد: «جونگـ…کوک… من...»

جونگکوک: «نه به من نگاه کن.»

میکا سرش را بلند کرد. چشم‌هایشان قفل شد. جونگکوک لبخند تیره‌ای زد از آن سوی سالن، صدای پدرش بلند شد: «میکا؟ کجایی؟»

اما جونگکوک قبل از این‌که او واکنش نشان دهد، آرام کنار گوشش زمزمه کرد: «بری سمتش…تموم می‌شی.»

میکا لرزید. «پس چیکار کنم؟»

جونگکوک سرش را بالا آورد. چشم‌هایش عمیق و آرام و مرگبار. «می‌مونی کنار من.»

میکا: «جونگکوک من الان...»

نوک انگشتش آرام روی لبش نشست. «صداتو کم کم تا وقتی من نگفتم، جایی نمیری فهمیدی؟»

میکا زمزمۀ گنگی کرد. جونگکوک اخم لطیفی کرد. «جواب بده، کوچولو.»

قلب میکا لرزید. «…باشه.»

میکا نگاهش را دزدید. او لبخند کوتاهی زد. یک لبخند خطرناک و مالکانه. «دختر خوب.»

سالن دوباره در هرج‌ومرج فرو رفت. پدر میکا دنبال دخترش بود. اما میکا…در کنار جونگکوک ایستاده بود. اولین بار در زندگی‌اش سمت دشمن.

جونگکوک زمزمه کرد: «از اینجا به بعد…تو دیگه تنها نیستی.»

و دستش را محکم‌تر دور مچ او بست. مثل کسی که تازه
جنگ خودش را شروع کرده.
دیدگاه ها (۱۶)

A KISS MADE OF BLOOD

A KISS MADE OF BLOOD

A KISS MADE OF BLOOD

A KISS MADE OF BLOOD

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط